|
مرگ آن نیست که در قبر سیاه دفن شوم مرگ آن است که از خاطر تو با همه ی خاطره ها محو شوم
|
وبلاگی دیگر بیاد علی جغراتیان
www.ali-joghrateyan.blogfa.com




مرگ





مرگ من سفری نیست هجرتی است
از سرزمینی که دوست نمی داشتم بخاطر نامردمانش
رهایی :
خوشا پر کشیدن ، خوشا رهایی
خوشا اگر نه رها زیستن ، مردن به رهایی
خوشا پر کشیدن ، خوشا رهایی
خوشا اگر نه رها زیستن ، مردن به رهایی 
شنبه: با نگاهي عاشقانه مست شدم! يكشنبه: به او گفتم گرفتارت شدم. دوشنبه: همچو ليلي عاشق صحرا شدم! سه شنبه: بي وفايي كرد و من گريان شدم. چهارشنبه: اسير هجرانش شدم. پنج شنبه: او رفت و من درعاشقي فاني شدم! جمعه: بي او تنها شدم و از تنهايي مردم
همه شب صورت خودرابه خداخواهم كرد / ازخداخواهش ديدارتوراخواهم كرد
تاكه جان دارم و برسينه نفس مى آيد / برتووعشق تو اى دوست وفاخواهم كرد.بخند
آره اين آخر قصه است. آخر يه رويا. وقتشه از خواب بيدار شم. خواب تو. بهتره گرمای دستت رو فراموش کنم. بهتره دنيام رو بدون تو بسازم. شايد سخت باشه. ولی تو ياد دادی بهم که ميشه. ميشه يه نفرو جاگزاشت و راحت رفت . اگه خيانت راحته پس عاشقی کردن و فراموش کردن که بايد راحت تر باشه. مگه نه؟ به تومیگویم من عاشق ميمونم و خودم رو ميزنم به فراموشی. کاری نداره. تو بهم ياد دادی زدن به کوچه ی علی چپ چقدر سادست... وقتشه از خواب بيدار شم. عشق تو سرسری نبود که بشه از سر بيرونش کنم. اما اگه يه روز مثل يه درد غريب تو تنم بپيچه سرش داد ميزنم و ساکتش می کنم. با چوب تنش رو کبود ميکنم. به تلافی قلبی که ازم گرفتي و رفتي. راحته... مگه نه؟
یه تابه پارچه مشکی یه آگهی ترحیم؛ یه دست گل روی دری همیشه بسته
یه قاب عکس رو دیوار ؛ ساعت همیشه خوابیده ؛ پشت پنجره هم که یه دل شکسته ؛ یه حلقه شکسته به دست مردخسته ؛ رفتی و جات خالی شد تو خونم آتیشو باز کشیدی به جونم؛ می دونم که حرفای قشنگت چیزی نیست جز اشکی تو چشمم اخماتم داره خوبیت تو سینه
یاد تو چقدر دلنشینه خدایا کاری کن که بهشتت بتونه اشکامو ببینه ؛ یه عشق نیمه کاره اشکای باز دوباره یه قبر بی ستاره ؛یه سینی خرما از سنگ ؛ یه آدم غریبه تلخه ولی باز می سوزه توی تن جای لباش رو لبهاش آدمکی سر جاش
رفتی جایی که کسی ندیده ؛ زندگی دنیا همش فریبه یادته واست جون می سپردم الکی تو آغوشت می ممردم اما تو فقط یک دفه مردی که بگی من بازی رو بردم رفتی و جات خالی شد تو خونه
تو این سینه یه دنیا غم نشسته ز دست نارفیق دلم شکسته
خنجر زده از پشت سر زمونه ببین که اشک تو چشمام حلقه بسته
آبی تر از آنم که بی رنگ بمیرم . از شیشه نبودم که با سنگ بمیرم . من آمده بودم که تا مرز
رسیدن همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیرم . تقصیر کسی نیست که اینگونه بمیرم شاید که
خدا خواست که دلتنگ بمیرم ...
کاش دیدنت رویا نبود گفته بودی می مانم ولی رفتی و گفتی که
اینجا جای من نیست من دعا کردم برای بازگشت ولی دستهای تو بالا نبود
یک نفر آمد صدایم کرد با صدایش آشنایم کرد پشت پرچین شقایق که رسید
ناگهان تنها رهایم کرد و رفت
